سلین: اگه از خونواده و دوستات هیشکی خبردار نشه که مُردی، انگار واقعاً نمُردی.
پیش از طلوع (1995)
هیچ وقت جور نشد بیام استانبول، هنوزم نشده. یه بار دعوتم کردی بیام پیشت، گشتوگذار. گفتم محمد! خوشم نمیاد بیام خونهت آویزونت بشم، که آب پاکی رو ریختی رو دستم: «این همه هتل و هاستل قشنگ و لاکچری تو استانبول هست، کی گفت بیای خونه من حالا؟» ولی کی فکرشو میکرد این قدر ابلهانه بمیری؟ هر روز ساعت پنج صبح، زودتر از آفتاب میزدی بیرون ورزش میکردی که آخرش این بشه؟ قبول داری مسخرهس؟ راستی، اگه زندگی بعد از مرگ واقعاً وجود داره و یه جوری آگاهیِ عالمِ ملکوت بهت القا کرد که توی یه وبلاگی یه نفری برات نامه نوشته، میخوام بدونی که هر وقت حرفت میشه، آرمان میگه دلیل اصلی مرگ محمد باباشه، چون در درجه اول اون بود که باعث شد محمد از ایران بره و در نهایت این بلا سرش بیاد. حالا یعنی واقعاً روح شدی محمد؟ خودت که اعتقادی به این چیزا نداشتی، ولی مطمئنم اگه روح شده باشی اول میری سراغ بابات که ببینی چطوری میتونی اذیتش کنی.
قضاوت کردن خیلی پیچیدهس محمد! اختلاف تو و باباتم به من ربطی نداره، اما برعکس چیزایی که تعریف کردی به نظرم بابات خیلی هم آدم باحالی بود. به هر حال با همه هوش و ذکاوتت عمراً فکرشم نمیکردی یه روزی بری ترکیه و جسدتم برنگرده ایران؛ مطمئنم وقتی تو مهمونیِ لواسون دیدمت برنامهت این نبود؛ یه گوشه نشسته بودی، تنها، داشتی یه لیموترش بزرگ میچلوندی و میچکوندی توی یه قاشق پلاستیکی؛ اون جا غیر از آرمان و میترا که اون موقع هنوز به هم نزده بودن و ناناستاپ میرقصیدن، هیچ کس برام آشنا نبود. بهت که سلام کردم رعد و برق زد
برچسب:
نویسنده: پندار حبیبی
تاريخ: پنجشنبه
6 بهمن
1401 ساعت: 1:53